غروب دلگیر

آدما قدر لحظاتی که دارند را نمی دوند تا زمانی که اونارو از دست بدهند الان توی خونه ی پدریم تنهای تنها نشستم، داشتم تجسم می کردم که مامانم توی آشپزخونه   داره شام خوشمزه می پزه بابام توی شرکت داره کار می کنه گه گاهی میاد بالا با صدای چرخوندن کلید توی در واقعا چقدر خوشحال می شم،چقدر سکوت بده ،دلم لک زده واسه اینکه خواهرم صدای ضبط را تا آخر بلند کنه،دلم واسه صدای نزدیک به فریاد مامانم که خواهرم را صدا می زنه تنگ شده ،واقعا چرا قبلا این صداها آزار دهنده بودند اما الان بهترین ملودی دنیا برام به حساب می ان، خدا جون همشون را یه تو میسپارم .

/ 1 نظر / 9 بازدید
admin

سلام دوست عزيز آيا مي خواهيد بازديد وبلاگت را افزايش بديد ؟ آيا مي خواهيد رتبه هاي نخست موتور جستجوگر گوگل شويد؟ پيشنهاد ما را قبول کنيد و از لينک باکس آمار بر استفاده کنيد. شما هم در سايت ما عضو شويد و به وبلاگهاي پر بازديد بپيونديد www.amarbarbox.rzb.ir با تشکر از شما توجه داشته باشيد برای تایید لینکتان حتما کد باکس رو باید دروبتون قرار داده باشید! مديريت لينک باکس آماربر