اولین سالگرد تولد آیسان گلی
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط :

آیسان از وقتی که به دنیا اومده بود در همان یک ماه اول نسبت به عروسک باب اسفنجی واکنش خاصی داشت و همیشه با دیدنش خوشحال می شد و زمانهایی که گریه می کرد با دیدین باب ساکت می شد و از سن 4 ماهگی بیشتر کارتون های باب را دیده بود و از سن 6 ماهگی تا الان اکثر غذاهاش را با باب اسفنجی خوش قلب خورده و هر کی هر جا عروسک باب را میدید واسش می خرید حالا الان ما 10 تا عروسک باب داریم این شد که تصمیم گرفتم  تم تولدش باب اسفنجی باشه دادم یکی از کارمند های بابام با میلگرد یک قلب 3 متری درست کنه و من و همسری نزدیکه 200 تا بادکنک زرد و آبی باد کردیم البته با دستگاه چون اگه می خواستیم اون همه را خودمون باد کنیم روز تولد کبود می شدیمنیشخندکلاه و نی هاش و خلال دندون تزیینیش و آویز و عدد تولدش و برچسب نوشابه هاش و یک سری چیزهایی دیگه هم سفارش دادم بیرون که برام درست کنن خلاصه این که تولد آیسان از ساعت 7:30شروع شد البته همه مهمان ها نیومدن نزدیک 10 نفرشون ساعت 9 اومدن خیلی بده یک سری دیر میان آدم همش باید منتظر اونها باشه اما من دیدیم دیگه برنامه هامون عوض می شه برا همین بدون توجه به بقیه کار خودمو کردم مامانم می گفت صبر کنیم زشته یک سری نیستن منم گفتم نمی شه اکثریت را فدای اقلیت کرد خلاصه اول یکم رقصیدیم و مهمان ها پذیرایی شدن بعد مراسم تولد و کیک و کادوها بعذ یکمی رقص و بعدشم پیش غذا که یوفکا بود و سالاد فصل و سالاد شیرین و سوپ شیری که مامانم درست کرده بود و برای غذا هم مرغ و فسنجون و برنج از بیرون اوردن دسر هم که ژله زرد و آبی متناسب با تم و ژله انار درست کردم به اضافه کیک تولد ؛آیسان تمام مدت بغلم بود و خیلی متعجب به همه نگاه می کرد عاشق این بودکه پاش را بکنه توی کیک و سمت ما چند تا حفره بود کیکشم عکسش بود لباسشم یک لباس باله بنفش بود خودمم رفتم یک لباس بنفش خریدم هول هولکی آرایشگاه هم رفتم و راضی هم بود ولی آرایشمو خودم کردم وقت هم نداشتم دیگه ولی همسر دوست نداشت پیراهن بنفشش را بپوشه دوست داشت پیراهن جدیدش را بپوشه من زیاد سخت گیری نکردم؛ کارها خیلی سخت بود چون کل خونه را صندلی چیده بودم و 2 تا از مبل راحتی ها را برده بودم تو اتاق همسر برای اقایون پایین توی حیاط غذا سرو کرد خدارا شکر که یک حیاط پر از گل و سبزه داریم آقایون هم کلی کیفور شده بودن از این کار بعدش همگی واسه صرف دسر آمدن بالا آیسان ساعت 10:30 بود که از خستگی بیهوش شد منم چند صباحی با مهمون ها خوش و بش کردم کمکم همه رفتن لیلا خانم اسم خانم مهربونیی که همیشه میاد کمکم طفلی کل خونه را جمع کرد فردا ظهرش به دلیل زیاد اومدن غذا خاله ام و یکی از عمو هام که شب قبل نبود اومدن خونمون این طوری شد که همه کمک کردن و خونه مثل قبل شد از غذاهای اضافه کلی خیرات کردم حتی شیرینی ها و میوه گفتم نمونه تا تازه است واسه سلامتی آیسان بدم به دیگران بله بالاخره جشن تولد آیسان به سلامتی تموم شد از اون روز تا الان آیسان غذاهاش را با برف شادی می خوره و با گفتن جمله (بریم جشن بگیریم) کلی ذوق می کنه.