پرده برداری از اتاق جوجومون
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ : توسط :

بالاخره   چیدن اتاقت تمام شد عزیزم تقزیا چیزهایی که می خواستم را گرفتم یک شلف خیلی ساده ام می خواستم که پدربزرگت برامون درست کرد . اتاقت را کم کم با خاله هات چیندیم و هر دفعه کلی ذوق می کردیم ،تقریبا روزی سه بار با پدرت می ریم توی اتاقت و میشنیم تمام وسایلت را تک تک نگاه می کنیم و تصور می کنیم زمانی که تو بدنیا بیای با اونا چی کار می کنی ،بعضی وقتها هم من میشینم رو تختت و باباتم میشینه پایین تخت توی سکوت به همیه چی نگاه می کنیم و گه گاهی هم با چشمامون با هم حرف می زنیم خلاصه اینکه اتاقت جایگاه آرامشمون شده . چند وقتی هست که به چند نفر سپردم تا یکی را پیدا کنم که توی کارهای خونه و نگهداری تو کمکم کنه دیروز یک خانم جون اومد اسمش ستایش بود دختر خوبی اما به نظر ضعیف میاد،حالا هنوزم میگردم شاید یک نفر بهتر را پیدا کردم،دیروز عمه ها دختر عمه دختر عمو و زن عموم اومدن تا وسایل تورا ببینن از صبح زود من بیدار شدم شرکت رفتم ستایش اومد با هم خونهرا تمییز کردیم کلی کار انجام دادم تا مهمون ها اومدن و رفتن کلی خسته شدم شب از شدت پا و دست درد جند بار بیدار شدم و باباتو بیدار کردم خیلی حالم بد بود بیشتر از این که درد را احساس کنم نگران تو بودم واقعا برام جالب که اینقدر به  سلامتیو آرامش یک نفر اینقدر اهمیت می دم که درد خیلی زیادم را فراموشکنم به خاطراینکه بهتو  فشار نیاد امروز سرکار نرفتم عزیزم امیداوارم تا 40 یا 42 هفتهکامل توی دلم بمونی و خوب رشد کن ماچب