چند هفته گذشته
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ : توسط :

سه هفته گذشته به سرعت برق و باد گذشت کلی اتفاقات افتاد خانواده عزیزم بعد از یک سفر 40 روزه برگشتند و باز من از حضورشون سرمست شدم خیلی خوشحالم که باز دور هم هستیم کلی واسه اولین نوه خانواده سوغاتی آورده بودند که من و همسرم با دیدن هر کدومشون کلی ذوق کردیم لباس های کوچک و رنگا رنگ دستشون درد نکنه دخمل کوچک نازم مامان بزرگ و پدر بزرگ و خاله هات کلی دوست دارند اینقدر واسه ات چیزی آورده بودند که تقریبا از ما فراموش کرده بودند چشمکما هم کمی حسودیمون شد(خالی بستم مامان جون واسه ما هم سوغاتی آورده بودند غصه نخوری ها ،تازه هرچه چمدونی که باز می شد و می فهمیدیم این یکیم باز چمدون تو هستش بیشتر خوشحال می شدیم ) یک هفته اول از این که مثل تو منم پیش مامانم بودم خیلی خوشحال بودم واقعا در کنار مادر بودن نعمت بزرگی با این که هفته قبل اینکه بیان من کلی کار انجام دادم تمیز کردن خونه با کمک لیلا خانم خودش 2 روز زمان بردن خرید واسه خونشون که وقتی می ان نخواد برن بیرون و چند روزی را استراحت کنند و کلی کارا دیگه اما هیجان دیدارشون باعث می شد که زیاد خسته نشم. بابا ی مهربونتم خیلی کمک کرد واقعا باید قدر شو بدونیم . پیش خانم دکتر هم رفتم و برای بار چندم بار صدای قلبت را شنیدم