دایی جون تولدت مبارک
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ : توسط :

دیروز  ماموریت رفته بودم  شهر جدید در هفته حداقل 2 بار می رم راستش فکر کنم به خاطر همین ماموریت هام که شده دیگه از ماه 7 یا 8 نتونم برم سر کار به خاطر اینکه راه طولانی واونجا هم محل نشستنم راحت نیست خیلی به نی نی فشار میاد.

یک راه طولانی که توی ماشین نشسته ام بعد هم که می رسم شرکت عمران اونجا توی یک اتاق 7 تا میز گذاشتن که یکیش مال من هستش  باید حدود 6 ساعت بشینم و کارام را توی شلوغی اون اتاق انجام بدم.طفلی نی نی ،بعضی وقت ها که خیلی خسته میشم احساس می کنم اونم خیلی بهش فشار اومده و چند تا لگد حواله ام می کنه.

اما دیروز با بقیه روزها فرق داشت وقتی رسیدم با اتاق نسبتا خلوت مواجه شدم دلیلش را که جویا شدم فهمیدم که ایننترنت اونجا قطع کمی منتظر بودم اما وصل نشد تماس گرفتم و به مدیریت اطلاع دادم بعد از یک ربعی یکی از سر پروژه اومد دنبالم رفتیم پروژه ،این که یک جایی بری و پر از مهندس و کارگر و نگهبان  مرد باشه و تها زن اونجا تو باشی یکمی معذبت می کنه البته قبلا هم واسم پیش اومده بود که با 20 تا مرد تنها مونث سر میز غذا خوری من باشم اما اون دفعه ها بابام باهام بود. شانس من هم نهار اونجا ابگوشت بود با یک عالمه چربی خالص سبزاما چسبید، کلی هم تحویلم گرفتن به قول خودشوننیشخند علاوه بر گوشت کوبیده برای من یک ماهیچه گنده با یک سیب زمینی درسته اوردند.با نون داغ تازه خوب روهم رفته خاطره جالبی برام شد.

عصر هم رفتیم تولد دایی از اونجا مامان هم با skype دیدیم خیلی خوش گذشت امیدوارم دایی جون زود زود خوب بشیقلب