9 ماهگی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

در آستانه 9 ماهگی  چهاردست وپا رفتن را آموختی  و درد سرهای من هم بیشتر شد مثل  موش بدو بدو از این ور به اون ور میری  از کناره مبل میگیری و بلند میشی اما نمیتونی هم زمان که دستت را گرفتی راه بری و با باسن می افتی زمین  همه جآ رفتن برات آسون جز زمانی که می خوای وارد آشپزخونه بشی یک پله کوتاه داره که نمی تونی ازش رد شی و این برای من شانس بزرگی چون گریه می کنی و من خبردار میشم و از ورودت به آشپزخونه جلوگیری می کنم کلا خیلی قرتی هستی با هر صدایی  دست می زنی  دستت را تکون می دی باسنت را تکون می دی وبینهایت خوردنی میشی عاشق تبلیع termo و حتی اگه خوابم باشی این صداش که بیاد یک لحظه چشماتو باز میکنی خیلی   مامانی شدی همش باید کنارت باشم از سرکار که برمیگردم دستات را باز و بسته میکنی تا بغلت کن کارتون باب اسفنجی خوش قلب را از شش ماهگی روزی 4 بار میبینیم و من و بابات تک تک شعرها و جمله هاش را حفظ شدیم حتی اگه روشن هم نباشه ما برات اجراش میکنیم دقیق مثل خود کارتون  به صورت خیلی اتفاقی رفتیم شمال من توی 2 ساعت اسباب را  جمع کردم شب را توی هتل جهانگردی سبزوار خوابیدیم و روز بعدش مستقیم رفتیم ویلای دایی توی فریدون کنار توی راه هم تمتم مدت توی Lcd ماشین باب اسفنجی نگاه می کردی بر عکس دفعه قبل که رفته بودیم کیش که زیاد به دریا واکنش نشون ندادی ولی این دفعه کلی با دریا ذوق کردی مایو یی که مامانی از کانادا آورده بود را تنت کردم ولی کلاهشو هی از رو سرت بر میداشتی   گذاشتم واسه خودت راحت رو شن ها بازی کنی  توهم کمال استفاده را کردی و ماسه ها مشت میکردی میریختی روی سرت خلاصه اینکه کلی خوش گذروندی  توی پرشیا هم عاشق سرسره سواری شده بودی  نشوندمت پایی سرسره و تو چپه بالا میرفتی تا می خواستم برت دارم جیغ میزدی فهمیدم از این بچه شیطون ها میشی برگشتن ها هم به یاد عید که خیلی بهمون خوش گذشته بود رفتیم ناهارخوران و چند تا عکس گرفتیم برعکس اینکه می ترسیدم گرما بخوری اما خدارا شکر هوا عالی بود و اصلا مشکلی پیش نیومد  راستی برای تولدم هم یکگوشی apple 5 کادو گرفتم دست همسر مامان و بابام درد نکنه قلب 


 
اولین باری که به کتابخانه شازده کو چولو رفتی
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ : توسط :

دختر ناز مامان تو در سن 34 هفتگی برای اولین بار به کتابخانه شازده کوچولو که الان اسمش شده کتابخانه کوچک ما  قدم گدداشتی من و همچنین پدرت از این کتابخونه کلی خاطره داریم چون در زمان کودکیمون زیاد به اونجا می رفتیم بعصی وقتها پدرت به شوخی می گه من برای اولین بتر تو را اونجا دیدم و عاشقت شدم. خیلی این کتابخونه را دوست دارم همیشه به روز لوازمش را میاره توی یکی از سالن هاش یک میز و چند تا صندلی کوچولو داره تا بچه ها دورش بشینن و کتاب بخونن یا نقاشی کنن تو را هم بردم پشت میز نشوندم و یک برگه بهت دادم اول مچاله اش کردی بعد چند تا خط کشیدی روش و بهد هم نمی دونم از چی حرصت گرفت پارش کردی بعد رفتیم با دقت تمام قفسه هاش را گشتیم و تو خرید کتتبها نطر تو را هم می پرسیدم مثلا چند کتاب بودن که شبیه حیوانات بودن بین 8 نوع حیوون تو اردک را انتخاب کردی شاید دلیلش رنگ زرد کتاب بود ااخه خوندم بچه ها توی این سن به رنگ اابی و زرد خیلی علاقه دارند. خلاصه کلی کتاب گرفتیم و طفلی مامانی بیچاره را کلی تو خرج انداختیم ومیدوارم قدر کتاب هاتو بدونی و ازشون کمال استفاده را بکنی به خصوص کتابهای که ساخت ایران نیستن و به نطر خیلی جالب و با کیفیت تر هستند حتی از کتاب داستان هایی که مامانی واست از کانادا ااورده هم جالب تر و با کیفیت تر هستن. خلاصه چند تا کتاب و cd و مکعب های رنگی برات گرفتیم .

ایندفعه هم اولین باری که از پدرت به مدت  5 روز دور هستی پای تلفن وقتی صدای بابات را شنیدی کلی دوق کردی  و شروع کردی به اواز خوندن مثل اینکه دلت خیلی تنگ شده.

بعد از خوراکی که عاشقشی بچه ها رو هم خیلی دوست داری از نوزاد گرفته تا بچه های 9 ساله اصلا یک حال عجیبی بهت دست میده وقتی بچه ها را میبیتی دوق میکنی از خوشحتلی جیع میزنی بعصی وقتها دستات را مشت میکنی و زور میزنی تا بهشون برسی

  وامیلرزی وقتی میرسی بهشون  اول موهاشون را میکشی و بعد می خوای بخوریشون کلا علدر بازی از خدت در میاری ، دس دسی را دیگه کامل یاد گرفتی و عاشق رقصیدنی دستت را تکون میدی جلو عقب میری سرسری و دسدسی میکنی  سینه خیزم یاد گرفتی و عقبی میری روی چهاردست و پا وایمیستی ولی نمی تونی جلو بری باسنت را 40 سانت میاری بالا ولی از سر جات تکون نمی خوری بستنی هم خیلی دوست داری بخصوص قیفی که با سر بری توش دیروز هم کشف کردیم شوید های روی سرت به حدی رسیدن که بشه با کش ابشاری درستشون کرد خیلی با نمک میشی کلا با این کاز دیگه با پسرها اشتباهت نمیگیرن