اولین شب برفی با حضور دخترم
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

الان ساعت 2:100  نیمه شب هست، بعد از دو ساعت رقصیدن همراه با آیسان و یک ساعت کنار هود ایستادن بالاخره دخترم خوابید ، همیشه عادت دارم قبل خواب از پنجره بیرون را نگاه می کنم  این دفعه چشمام از خوشحالی 4 تا شد دیدم توی همین یکی دو ساعت برف اومده تا کمر و هنوزم داره می اد من عاشق برفم خیلی خیلی خدا را شکر می کنم به خاطر بارش برف به این قشنگی و ره خاطر حضور دختر عزیز تر از جونم  و همسری که  عاشقشم در کنارم ، خدا جون شکرت. کی بشه بتونم برم با آیسان برف بازی کنم و براش آدم برفی درست کنم می دونم که مثل برق و باد اون دوران هم می رسه به همین سرعتی که 9 ماه بارداریم و این دو ماه گذشت به همین سرعت هم دختر کوچولوم یک ساله میشه و من می مونم و حسرت این روز های شیرین نوزادیش باید قدر لحظه لحظه این دوران را  دونست ایشالا فردا آفتاب شه خوب بپوشونمش ببرمش توی حیاط خونمون ازش چند تا عکس بگیرم آخه که چقدر برف و دوست دارم امیدوارم آیسان هم دوست داشته باشه.


 
اندر روزهای دو ماهگی دخترم
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

این روز های ما  فقط مختص دختر کوچولومون هستش ،صبح قبل از هر کاری تا چشمام را باز می کنم باید به آیسان خانم شیر بدم حدود نیم ساعتی درگیر شیر خوردن آیسانم ,دختر کوچولو اولش با اشتها مک های قوی می زنه اما بعد اژ پنج دقیقه خوابش می بره و این طوری هستش که 40 ثانیه می خوره 20 ثانیه می خوابه بعد از فریضه مهم شیر خوردن سریع جمع و جور می کنم میرم خونه مامانم, آیسان را می گذارم اونجا و می رم شرکت هنوز نشستم پشت میز دلم واسش تنگ میشه  تا ساعت 1 لحظه شماری می کنم تا می رم پیشش. تا ساعت 5 اونجا ییم بعدش  می ریم خونه آیسان کلا زود حوصله اش سر می ره مثلا یک ربع که باهاش بازی می کنم  می زنه زیر گریه و باید تغییر پوزیشن بده, تا یک ماهگی از صدای سشوار خوشش می اومد اما تازگی از صدای هود خوشش می اد تا می بریمش بغل هود ساکت می شه و شروع می کنه با هود به حرف زدن , برای همین اسمش را گذاشتیم دوست جون آیسان , عادت خوابش هم خیلی ناجوره شب ها تا 2:15 بیداره با این که 2 ماه می گذره اما هنوز ساعت شیر خوردنش معلوم نیست هر دفعه یک ساعتی گشنه می شه.کم کم لباس های سایز 1 داره کوچکش می شه .لبخند هاش خیلی زیاد شده اما با خودش می خنده ولی اگه یک ساعت خودم را بکشم و کلی ادا در بی ارم یک خنده صدا دار می کنه که روحم پرواز می کنه.


 
دو ماهه مامان
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ : توسط :

بالاخره یک وقت خالی پیدا کردم تا یکمی بنویسم دیدیم دیگه واقعا داری بزرگ میشی ترسیدم اینقدر طولش بدم تا شب عروسیت برسه یک هو همه اتفاقات رو باهم بنویسم عزیز دلم این دو ماه با سرعت نور گذشت  و من لحظه لحظه اش را تو ذهنم حک کردم ،دختر کوچولوی مامان با هزار زحمت فراوان توی این دو ماه به5 کیلو رسوندمت  عزیزم هیچ وقت فکر نمی کردم مادر بودن اینقدر سخت باشه و واسه این که تو 30 گرم اضافه کنی شبانه روز باید رسیدگیت کنم ،بگذریم الان  یکم وضعیت از زمانی که به دنیا اومدی بهتره میشه بدون تشکشه بغلت کرد دستات رو می شه خورد ، میشه بدون استرس از اینکه دست و پات بشکنه ماساژت داد، امروز واکسن 2 ماهگیت رو زدیم ، نیم ساعت قبل واکسن استامینو فن بهت دادم  با  مامانی و بابا رفتیم مرکز بهداشت  و تو مثل خانم ها واستادی و واکسنت رو زدیم فقط کمی گریه کردی  و تا بغلت کردم آروم شدی تا الان هم خیلی آروم بودی  ولی تبت 38 و ما را نگران کردی  الانم باید برم استامینو فنت را بدم فعلا همین قدرم که نوشتم شاهکار کردم